انیتاانیتا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

♥ღآنیـــــتـــــاکوچولوووღ♥

23ماهگی

٢٣ ماهگیت مبارک دخترم انیتای عزیزم.... ٢٣ ماهه شدی...یک ماه دیگر دوساله میشی...خیلی زود گذشت..اون روزهای سخت کودکی ات خیلی زود گذشت...خداروشکر یه دختر خوب وسالم وخوشمل دارم .دوساله که من یه دختر دارم.. مادر شدن خیلی حس قشنگیه عزیزم دوستت دارم خیلی زیاد ...
11 فروردين 1393

اولین روز 93

سلام دختر قشنگم عیــــــــــــــــدتـــــــــــ مبارکــــــــ این دومین عیدوبهاری هست که کنار مایی وقشنگترین بهار زندگی من وبابا عزیزم شب عید که ساعت ٨و٢٧دقیقه شب سال تحویل میشد خونه اقا جون اینا بودیم..که عمو علی اینا وعمو رضا اینا هم بودند... روز اول فرردین همرفتیم خونه عموی من که شهریور ٩٢ فوت کرد وعید اول داشتند...عمو جونم جات خیلی خالی بود روحش شاد نهار هم خونه مادر بزرگ من(مادر مامانم)بودیم..خوب بود خوش گذشت ولی تو توی جمع یکم غریبی میکردی وخجالت میکشیدی..یا پیش من بودی یا خاله که جدیدا میگی" قاله" .....شبش هم خونه اون یکی مادر بزرگم بودیم از کارای جدیدت هم بگم:که وقتی لباس وکیف و وسایل جدید خودت یا منو م...
3 فروردين 1393

این روزهای انیتا

سلام دختر قشنگم این روزها روزهای اخر سال 1392است...این چند روز برف وبارون زیادی اومد.کلی ذوقیدیم این عید هم که بیاد دومین عید شما دختر خوشگل منه...دومین بار که کنار سفره هفت سین یه خانواده سه نفری هستیم... عزیزم دیگه نزدیک دوسالگی هستی..ودیگه خانومی شدی برای خودت...چقد زود گذشت این دوسال ...باورم نمیشه..دختر کوچولوی ما حالا دوسالش شده از شیطونی هات بگم...که کلی عاشق رقصیدن شدی همش میگی " موبایل کووو؟؟ "که برات اهنگ بزاریم وبرقصی تا سی دی "اهنگ های کودکانه"رو برات میزارم سریع بلند میشی به رقص وپایکوبی... البته تا نماز مبخونم سریع میای چادرت ومیخای برات بپوشم ونماز بخونی تقریبا دیگه همه چی میگی...بعضی وقتا که بابا ...
25 اسفند 1392

سفر به قم وجمکران

سلام دختر قشنگم در استانه ٢٢ ماهگیت با بابایی رفتیم زیارت حضرت معصومه..وجمکران..این دومین زیارت قم بود که رفتی یک بار دیگه با مادر واقاجون ١١ ماهه بودی که رفتیم..اونجا فهمیدم که اولین دندونت نیش زده... صبح جمعه ١٠ اسفند با بابایی رفتیم..ظهر حرم بودیم...خیلی خوشحال بودی همش دوست داشتی راه بری ودستاتو هم نگیریم .. با بابا رفتی زیارت..وقتی اومدی پیش من..بهت گفتم کجا رفتی..گفتی: امام... وبوس فرستادی...بابا گفت که برای ضریح بوس فرستادی....قربونت دخترم زیارتت قبول بعد رفتیم جمکران...زیارت کردیم ونماز خوندیم واومدیم...به تو حسابی خوش گذشت تو ماشین هم همش خوابیدی.. اینم عکسهای اون روز این عکس ١١ ماهگی که با با...
13 اسفند 1392

این روزهای انیتا

سلام دختر قشنگم این روزهای اسفندواین روزهای اخر سال..یه حس وحالی داره...منو که یاد کودکی هام میندازه که لحظه شماری میکردم عید برسه وشور وحال عید دیدنی وعیدی گرفتن......... یادش بخیر اون روزا...عزیزم انیتا جونم ..این روزها همه مشغول خونه تکونی وتمیز کردن هستن ومخصوصا ما..مشغولیم ...وقت نکردم بیام وبلاگت واپ کنم... تو این خونه تکونی شما هم کمکم میکنی .یه دستمال میگیری  ومیگی" پیش" یعنی شیشه پاک کن وبدیم دستت عزیزم خیلی شیطون وشیرین شدی...سعی میکنی همه چی بگی...طوطی خونه ما شدی هرچی بگیم سریع تکرار میکنی اولین رنگی هم که یاد گرفتی..آبی ..دیگه هر چیزی که آبی باشه میشناسی.. یه بار خانوم عمو رضا واجی هدیه ب...
8 اسفند 1392

یه دختر دارم .....

                  یه دختر دارم عاشق نماز خوندنه عروسکشو میاره ومیگه" نی نی آلاه...اللهم وآل محمد ...صلوات میفرسته ومهر رو میزاره روپیشونی عروسکش.. یه دختر دارم..خیلی مهربون...تا میبنیه من ناراحتم میاد بوسم میکنه وصدام میکنه یه دختر دارم با ادب ...صداش میکنیم میگه" بله ..کاری ازش میخواییم انجام بدیم میگه دبش یعنی چشم یه دختر دارم همه دنیای منه...عاشقشم فدای قشنگیهاش یه دختر دارم شیرین زبون...... انیتا جونم قشنگم.... شیطون شدی وشیرین زبون.... یاد گرفتی میگی تولدت مبارک با لحن کودکانه وخوشگل.... تو اتاقت وقتی مشغول با...
24 بهمن 1392

عکسهای زمستونی

سلام انیتای قشنگم 28 دی با بابا مهدی رفتیم بیرون وعکسهای زمستونی وبرفی انداختیم قبلش از شیرین کاریهات وشیرین زبونی هات مینویسم   خیلی شیرین وخانوم شدی..تقریبا همه چی میگی بشین بشینم..پاشو..بیا.بفرما..نقن(نکن)   به عکس انداختن هم علاقه پیدا کردی..وهمش میگی دوربین وبده به من ازدر ودیواروخودت عکس میندازی ..به دوربین میگی: عکس   خاله شادونه وعمو پورنگ وخیلی دوست داری   از وقتی شیر نمیخوری بیشتر باهات بازیمیکنم وبه قول خودت باجی.. بیشتر اوقات تو اتاقت مشغول بازی هستی   خانم عمو برات قطار گرفته که بهش میگی: هوهوچی چی "خیلی دوسش داری ویه سر باهاش بازی میکنی   خاله ...
22 بهمن 1392